![]() |
![]() |
|
|
دختر:مطمینی که می خواهی با من ازدواج کنی؟
پسر:بهت قول می دم دختر:حتی با این که چشمهایم نمی تواند ببیند؟ پسر:آره راستی اگه یک روز چشمایت خوب بشه باز هم حاضری با من ازدواج کنی دختر:شک نکن به دختر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادن به چشمان او پیدا شده . عمل با موفقیت انجام شد و دختر مشتاقانه منتظر پسر بود پسر آمد و دختربا کمال شگفتی دید که پسر نا بینا است پسر:گفت حالا باز حاضری با من ازدواج کنی؟ دختر:نه پسر:اشکالی ندارد پسر قبل از اینکه برود گفت:خداحافظ اما این بار قول بده که مواظب چشمانت باشی دختر گفت:نگران نباش پسر گفت:چراجای نگرانی دارد درسته حالا دو چشم عاریتی داری اما مساله اینه که معلوم شد تو با آن چشمها فقط نگاه می کنی نمیبینی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:30 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
سلام , ممنون که به وبلاگ من سر زدی !
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 فروردین 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| پیوندها |
|
خودم فردا دوستانه انتظار... مسعود ( مسعود خلاف ) امین (دانلود برنامه ) قطره باران |
|
RSS
|